مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
278
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
قدم او بركت يابم . درحال ، كنيزك فرود آمد و دربان گفت : خاتون فرمود كه اين شيخه را بدرون خانه راه ده تا از دم و قدمش متبرك شويم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصدم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون كنيزك ، گفتهء خاتون با دربان بازگفت ، دربان پيش رفته ، خواست كه عجوز را تعظيم كند . عجوز به او گفت : از من دور شو كه ميترسم بر وضوى من شكست آيد . دربان ، بسيار پريشان روزگار بود و اجرت سه ماهه در ذمت امير حسن داشت و نميتوانست كه اجرت از امير بستاند . پس بعجوز گفت : ايها الشيخه ، مرا از ابريق خود ، آبى ده كه ازو متبرك شوم . عجوز ، ابريق از دوش بگرفت و دهان ابريق بگشود و آن سه دينار كه در ابريق گذاشته بود ، بر زمين افتاد . دربان ، دينارها برچيده ، بنزد عجوزك آورد و به او گفت : اى مادر ، اين سه دينار از ابريق تو بر زمين افتاد . اينها را پس گير . عجوز گفت : آنها را از من دور كن كه من از دينار درگذشتهام . تو آنها را در معيشت خود صرف كن و بدل گير به آن كه ترا در ذمت امير است . دربان گفت : سبحان اللّه . اين شيخه از خداوندان مكاشفه و تصرف است كه حالت من بدانست . آنگاه كنيزك پيش آمده ، دست دليله ببوسيد و او را بقصر اندر برد . چون دليله نزد خاتون رفت ، خاتون برخاسته ، او را سلام داد و دست او را ببوسيد و طعام حاضر آورد . دليله گفت : اى دختر ، من جز طعام بهشت ، چيزى نميخورم و همه سال روزه مىدارم ، مگر پنج روز . و لكن اى دختر ، ترا محزون همىبينم . قصد من اينست كه سبب حزن با من بازگوئى . زن امير حسن گفت : اى مادر ، من در شب نخستين ، شوهر خود را سوگند داده بودم كه جز من ، ديگرى تزويج نكند . اكنون پسران مردم را ديده ، بر ايشان رشك برده است و با من ميگويد كه تو عقيم هستى . من به او گفتم : جرم از من نيست كه تو سترونى . و از